تبليغاتX
عکس های هنرمندان
شعر

سراپا درد افتادم به بستر

تب تلخی به جانم آتش افروخت

دلم، در سینه طبل مرگ می کوفت

تنم، از سوز تب چون کوره می سوخت


ملال از چهره مهتاب می ریخت

شرنگ، از جام جان لبریز می شد

به زیر بال شبکوران شبگرد

سکوت شب، خیال انگیز می شد


چو ره گمکرده ای در ظلمت شب

که زار و خسته واماند ز رفتار

ز پا افتاده بودم، تشنه، بی حال

به چنگ این شب وحشی گرفتار


تبی آنگونه هستی سوز و جانکاه

که مغز استخوان را آب می کرد

صدای دختر نازک خیالم

دل تنگ مرا بی تاب می کرد


" بابا لالا نکن! " فریاد میزد

نمی دانست بابا نیمه جان است

بهار کوچکم باور نمی کرد

که سرتاپای من آتش فشان است


مرا می خواست تا او را به بازی

چو شب های دگر، بر دوش گیرم

برایش قصه ی شیرین بخوانم

" به پیش چشم شهلایش بمیرم! "


" بابا، لالا نکن!" می کرد زاری

به سختی بسترم را چنگ می زد

ز هر فریاد خود، صد تازیانه

بر این بیمار جان آهنگ می زد


به آغوشم دوید از گریه بی تاب

تن گرمم شراری در تنش ریخت

دلش از رنج جانکاهم خبر یافت

لبش لرزید و حیران در من آویخت


مرا با دست های کوچک خویش

نوازش کرد و گریان، عذر ها گفت

به آرامی، چو شب از نیمه بگذشت

کنار بستر سوزان من خفت!


شبی بر من گذشت آن شب که تا صبح

تن تبدار من یک دم نیاسود

از آن با دخترم بازی نکردم

که مرگ سخت جان، همبازیم بود!

" فریدون مشیری "


+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت 21:10  توسط وحید | 
Scarlett Johansson Wallpaper 606-1024

      * لطفا به ادامه مطلب برید *

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مهر1389ساعت 1:25  توسط وحید | 
بی تو، مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم، گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آمد تو به من میگفتی

از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن 

آب، آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم

نتوانم!

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...

باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم 

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، ناله تلخی زد و بگریخت ...

اشک بر چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم، نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

*.*.*.*. فریدون مشیری.*.*.*.*

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مرداد1389ساعت 2:1  توسط وحید |